عبدالله مستوفى

83

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ببرند ، از دروازه كه بيرون رفتيم ما را بگارپخانهء ادارهء راه بردند ، معلوم شد كالسكه - هائيكه بايد ما را ببرد تعمير لازم دارد و تا عصر حاضر نيست . بيهوده آن روز تا عصر آنجا مانديم ، عصر از آنجا حركت كرده و در حدود چهار ساعت از شب گذشته بعد از عوض كردن اسب در شاه‌آباد و حصارك ، به ينگى امام رسيديم و در مهمانخانه شام خورده استراحت كرديم . به ديوار مهمانخانه‌هاى عرض راه از طرف ادارهء راه‌سازى كه روس‌ها متصدى آن بودند ، اعلانى چسبانده بودند كه ميزان عرض آهن چرخهاى دوچرخه و گارى را معين ميكرد كه از اول سال 1322 بايد گاريهائى كه چرخ آنها نازكتر است ، آهن چرخهاى خود را عوض كنند و گرنه راهدارخانه‌ها مكلفند از عبور آنها از خط شوسه جلوگيرى به عمل آورند . وزارت خارجهء ايران هم شرحى در اينموضوع تأكيد كرده و در اعلان مندرج بود . معلوم شد ارابه‌چيها براى اينكه گارى و دوچرخه را ارزانتر تمام كنند ، چرخ‌هاى آنها را نازك ميگيرند و وزن زياد باريكه در ارابه ميگذارند ، سبب مىشود كه آهن چرخها راه را خراب كند و اكثر اسبها هم بواسطهء فرورفتن چرخ‌ها به زمين عذاب مىبينند . من از اين اعلان خيلى حيرت كردم كه چگونه ارابه‌چى ملتفت زحمت خود در اين موضوع نيست و خودش بارگيرى خود را با عرض چرخهاى بارگير خود متناسب نميكند كه بايد با اعلان و ضرب الاجل اين كار صورت بگيرد . از خوانندهء عزيز خواهش ميكنم اين جمله را در نظر بگيرد ، تا شش هفت سال ديگر به آن برسيم . فردا صبح از ينگى امام به راه افتاديم ، تا قشلاق زمين خشك بود ، از آنجا لكه - لكه برف در بيابان ديده شد ، هرچه جلوتر ميرفتيم لكه‌ها درشت‌تر ميشد ، نزديك قزوين تمام زمين پوشيده از برف و در قزوين يخبندان درست و حسابى بود . نهار را در قزوين خورديم ، تا اسب عوض كردند يكساعت بغروب مانده شد ، شاگرد مهترها و متصديان اسب بستن بكالسكه با مهمانخانه‌دار بندوبستى داشتند كه مسافر معطل شده شب را در آنجا بگذراند ، باوجود سفارشات پىدرپى زودتر از يكساعت بغروب مانده كالسكه‌ها حاضر نشد ، ما هم تلافى اين سماجت را بلجاجت بيرون آورده باوجود برف و خرابى راه به راه افتاديم و چهار ساعت از شب گذشته به پوينگ چهار فرسخى بالاى قزوين رسيديم و شب را در آنجا بصبح آورديم . در اين ايستگاه بواسطهء برف راه طرفين اسب‌ها خيلى از كار افتاده بودند ، بطوريكه فردا صبح تا ظهر باوجود سوار شدن بگارى بانك شاهنشاهى كه اسب‌هاى خوبى داشت و همراه ما ميآمد و مقدارى پياده‌روى ، زودتر از ظهر بايستگاه يكندى نرسيديم و در آنجا نهار خورديم . از اينجا ببعد راه از برف خالى و خوب شد ولى در يوزباشى چاى ، بدليلى كه به نظر من هيچ منطق نداشت ، براى اينكه پالتارانف رئيس كل راه ميخواهد به رشت برود و براى او اسب لازم است ، ما را دو سه ساعتى معطل كردند . اول غروب از اينجا حركت كرديم ، آنشب و فردا و فرداشب تا اول فجر روز بعد ، همه را راه پيموده و توانستيم خود را برشت برسانيم در حالى كه از ايستگاه آخرى ، كهدوم ، باران هم بر سرمان ميباريد .